
دلم برای « دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» تنگ شده. برای اِزمه و سیمور و عمو ویگیلی در کانه تیکِت و اون مربی خندان بیسبال.دلم برای فرانی و زویی هم تنگ شده.ای لعنت بهت سالینجر!
بعد از ۱۲ روز دوری از تهران، امروز تونستم روز تهران را ببینم، و چقدر تمیز بود. یادم نمیآد چند بار ولی حداکثر یه کم بیشتر از تعداد انگشتای دست کوههای شرق تهران و قلهٔ دماوند رو از توی شهر دیده بودم ولی امروز به راحتی تونستم یه دل سیر نگاهشون کنم، بگذریم.
امروز 5 آوریل سالمرگ کرت کوبینKurt Cobain خواننده،ترانهسرا و گیتاریست و لیدر نیروانا Nirvana ست.قبلاً هم توی همین وبلاگ گفتم که کرت از محبوبترین شخصیتهای زندگیمه، به خاطر ترانههاش، آهنگاش، و زندگیش.نمیدونم ولی کلاً نسبت به مشاهیر جوونمرگ شده یه احساس سمپاتی شدید دارم:جیمی هندریکسJimi Hendrix ، جَنیس جاپلینJanis Joplin، جیم موریسونJim Morrison ، کرت کوبین و حتی جان لنونJohn Lennon ، چاک شلدینر Chuck Schuldiner، جیمز دین، مارتین لوترکینگ و چه گوارا.یه جور حسادت و غبطه خوردن، که اونا تا آخر خط رفتن و بالاترین اوجها رو تجربه کردن ولی قانع نشدن و باز هم دنبال گمشدهشون بودن و در مورد 4 نفر اول وقتی دیدن که نمیتونن آرامش رو لمس کنن، خودخواسته آرامش ابدی رو انتخاب کردن.
کرت کوبین هم در اوج موفقیت و در27 سالگی به زندگیش خاتمه داد، و چه قدر خوب شد که زنده نموند تا موسیقیش و ذهن خلاقش مثل خیلیهای دیگه ـ بارزترینش metallica ـ بازیچه و گوش به فرمان بازار صنعت موسیقی ـ و نه هنرـ و الزامات سرمایه داری بشه و بکر و ناب بودنش تحلیل بره و بشه مثل خیلی از موسیقیهای راک و آلترناتیو و متال بی بو و خاصیت امروزی که از اعتراض و ضد سیستم بودن فقط سرو صداش رو دارن و فوقش یه ژست ژورنالیستی و نه بیشتر.راجع به کرت کوبین و نیروانا شاید فردا مفصلتر نوشتم، اگه وقت شد.
اتفاقاً همین روز سالروز مرگ یکی دیگه از چهرههای موسیقی Grunge گرانجه.لین استیلی Layne Staley خواننده گروه غریب و پیچیدهٔ Alice in Chains هم درسال 2002 بر اثرOverdoze هرویین درگذشت و جسدش بعد از دو هفته در آپارتمانش پیدا شد. Alice in Chains که معاصر و رقیب همشهریهای نیرومندش در سیاتل،یعنی نیروانا و پرل جم Pearl Jamبود موسیقی سختی داشت، یه Grunge شخصی که تنه به تنه موسیقی پانک و گهگاهی هوی متال میزد. موسیقی آلیس برخلاف موسیقیPearl Jam که خودش رو به سلیقهٔ عامه نزدیکتر کرد همونجور وحشی و یاغی موند. انقدر وحشی که حتی من هم نمیتونم خیلی از موسیقیش لذت ببرم، اتفاقی که در مورد نیروانا ۱۸۰ درجه متفاوته و تک تک آهنگاش برام خوشایند و گوش نوازه.اگه روحی وجود داره امیدوارم روحشون شاد باشه و با آتش جهنم کنار بیان. AMEN!
«ما همه خوبیم» فیلمی خوب و شریف است. فیلمی که بدون هیچ ادعایی داستانش را که یک ایده مرکزی ساده و در عین حال جالب دارد، بیان میکند و به شعور تماشاگرش احترام ميگذارد.فیلم اولین کار بلند بیژن میر باقری به عنوان کارگردان است ولی هیچ اصراری نیست تا با پیچیده کردن روایت یا تکنیک های سینمایی خود را به رخ بکشد.
ایده روایت هم ساده است: جمشید پسر بزرگ خانواده ۶ سال است که در خارج از کشور بهسر میبرد و در دوسال اخیر هیچ خبری از خود نداده است. روزی دوست وی به در خانه این خانواده میآید و تقاضای جمشید را مطرح میکند:پر کردن یک فیلم ویدیویی از اعضای خانواده تا دوست وی این فیلم را بدست جمشید برساند. از اینجا به بعد عمده روایت شرح چگونگی واکنش تکتک اعضای خانواده به این تقاضا است. امید پسر کوچکتر خانواده که سرباز است مرخصی می گیرد و با کرایه کردن دوربین ویدیویی، فیلمبردار این واکنشهاست. مادر خانواده در این فکر است تا با پر کردن فیلم دل فرزندش را که شاد کند هرچند که معلوم نباشد که چرا ناگهان بعد از ۲ سال بیخبری، تازه جمشید به این فکر افتاده و یا چرا به کشور باز نمیگردد. حتی در مقابل حدس پدر که شاید جمشید به دلایل سیاسی باز نمیگردد میگوید: زبونتو گاز بگیر مرد.اما پدر که سخت بیمار است و شاید مدتی بیشتر زنده نماند به فیلم گرفتن معترض است و معتقد است که جمشید باید به ایران بازگردد تا شاید فردا روز که وی نباشد کسی بالای سر خانواده باشد، حتی در شبی که مادر تدارک مفصلی برای شام دیده تا با فیلم گرفتن از این صحنه همه چیز را مرتب نشان دهند یا بیژامه بر سر سفره مینشیند و تا موقعی که قول نگرفته که هرچه دلش خواست بگوید جلوی دوربین حرف نمیزند. اما اگر پدر معترض است، ناهید دختر بزرگ خانه مخالف این جریان است.او که تنها عضو شاغل خانواده است و در یک بوتیک کار میکند میگوید که این هم یک بازی دیگر از جمشید است و او ایران بیا نیست و هر وقت دوربین را در دست برادرش میبیند روترش میکند. اما منفعلترین عضو، ویدا عروس خانواده است که عملاً حضورش در خانه حس نمیشود. او که از جمشید یک دختر ۷ ساله دارد فقط هنگامی حرف میزند که از او چیزی بپرسند و دخترش نیز در مدرسه با کسی دوست نیست و اصلاً شر و شور دختران همسالش را ندارد. امید نیز که فعلاً سرباز است در آرزوی ازدواج با دختر همسایه واحد کناری است که به وی جواب رد داده چون دنبال یک زندگی خوب است.این خانواده یک عضو دیگر هم دارد و آن پدربزرگ لالی است که حضورش ضرورتی نداشت و شاید فقط حضوری سمبلیک به عنوان ناظر خاموش اضمحلال تدریجی خانواده دارد.
مشخص است که داستان برپایه شخصیت پردازی بنا شده و نه اکشن و ماجرا. در واقع جمشید مک گافین داستان است و بدون اینکه او را دیده باشیم یا حتی بدانیم که او در کجای خارج است، تنها بهانهای است برای به تصویر کشیدن زندگی سرد و بی روح خانوادهای پرجمعیت که به قول پدر دیگر هیچ چیز مثل ۶ سال پیش نیست.به این بهانه با آرزو ها و درونیات افراد خانه آشنا میشویم آنان را مانند خود و دیگرانی که در اطراف ما هستند مییابیم، افرادی عادی که از زندگی چیزی نمیخواهند مگر خردک شرری آرامش و خوشبختی. در این میان هیچ کس حتی مادر چشم انداز روشنی از آینده ندارد و فقط در کنار هم زندگی میکنند چون جای دیگری ندارند که بروند نکتهای که حتی در مورد دو کاراکتر ویدا و مادر با دیالوگ بیان میشود.جمشید در واقع همان حلقه مفقودهٔ خانواده برای چشیدن دوبارهٔ طعم لذت است. در واقع اعضای خانواده به رغم تلاش مادر انگار هیچ حرفی برای گفتن و شنیدن به هم ندارندو این دلزدگی از انتظار واهی بازگشت جمشید در هرکس به نوعی باز نمایانده شدهاست.
در چنین شرایطی بازی بازیگران شرط موفقیت یک فیلم است.در این حالت میر باقری موفق شده از کلیه بازیگران بازی خوبی بگیرد که در این میان کار محسن قاضی مرادی در نقش پدر از همه درخشانتر است و لیلا زارع در نقش ناهید و بازیگر نقش ویدا هم یک بازی عالی را به نمایش میگذارند. به خصوص سکانس صحبتهای ویدا رو به دوربین که در تنهایی صورت میگیرد اوج بازی این بازیگر است در حالی که در دیگر صحنهها هم بازی در سکوت وی کاملاً در باور پذیر کردن زنی که سایه شوهر را بالای سر نمیبیند و در تلاش است تا به خود بقبولاندکه مانند مادرش از ۲۰ سالگی بیوه شده موفق است. لیلا زارع نیز که برای این بازی موفق به دریافت سیمرغ از جشنواره فجر شدهبود غرور دختر سرد مزاجی را تصویر میکند که حتی در روابط با دوست پسرش نیز خوددار و درون فکن است و چون به خاطر عدم حضور برادرش نمیتواند با او که همکارش است ازدواج کند جمشید را مقصر میداند که بار خرج خانه را بر دوشش گذاشته است.
در تصویر برداری نیز با دوگونه تصویر مواجهیم: تصویر با کیفیت استاندارد که زاویه دید دانای کل است و تصاویری که از زاویه دوربین ویدیویی امید ارایه میشود و بالطبع فاقد قاب بندی و نور پردازی و میزانسن روتین است، که در این مورد هم بیننده به راحتی این قرارداد را میپذیرد و مشکلی در ناهماهنگی کیفیت این تصاویر حس نمیکند.تدوین نیز با حفظ ریتم درونی اتفاقات و رویدادهایی که شاید چندان ملموس نباشد، ساختار فیلم را حفظ میکند و مانع از خسته شدن بیننده میشود.
اما شاید بزرگترین مشکل فیلم در قانع بودن سازندگان آن است. با این ایده جذاب و در عین حال ساده و با اندکی جاه طلبی میشد فیلمی ساخت که اینقدر ساکن نباشد و طول موج ریتم سینوسی داستان را بیشتر کرد؛ به این معنا که نه فقط برشی یکی دوروزه باشد از یک خانواده در شرف به هم ریختگی، که دارای دیدی عمومی و قابل تعمیم که بیننده را درگیرتر کند.در حال حاضر بیننده پس از بیرون زدن از سالن به میزان تاثیر گذاری یک انتخاب یا تصمیم اشتباه بر روی آینده نزدیکانش میاندیشد در حالیکه میشد با جهان بینی عمیقتر در پس این تم، بنیانهای ذهنی بیننده را به هم ریخت. کاری که مثلاً به عنوان نمونه متاخر، فیلمنامه نویس فیلم Amores Perros با مضمونی مشابه انجام میدهد و عین همین کار را در 21 Gram تکرار میکند. ولی در کل در بلبشوی آشغالهایی که به اسم فیلم رهسپار پردهٔ سینماها میشود «ماهمه خوبیم» تلاشی صادقانه است برای ساخت یک فیلم جمع وجور که بر اندیشه مخاطبش اثر بگذارد. در سالی که بنجلی مثل شارلاتان ـ چه با مسماـ و آکواریوم و شاخه گلی برای عروس پرفروشترین ها هستند آثاری مثل «ما همه خوبیم» در حکم تنفس سینمایی است که فکر و زحمت را پشتوانه دارد.
دیروز 29 اسفند بود و شب سال تحویل. حدودای بعدازظهر و عصر گذارم افتاد به انقلاب و ویرم گرفت یه کتابی بخرم.بیشتر کتابفروشیهای اطراف بسته بودن . تک و توک چند تایی باز بودن، که حالا یا خیلی به ترویج فرهنگ و هنر علاقهمند بودن یا میخواستن سال 84 دوزار بیشتر کاسبی کنن. رفتم کتابسرای نیک روبروی سردر دانشگاه و یهسلامی عرض کردیم خدمت فروشنده که دیگه کلی باهاش پسرخاله شدیم و رفتیم سراغ قفسه کتابها. اولین کتابی که برداشتم نمایشنامهٔ «نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر» بود با ترجمه شاملو. برای رد گم کنی یه کم ورق زدم و شناسنامه کتاب رو دید زدم و بعد برای نیل به مقصود اصلی پشت جلد رو نگاه کردم.نه! همش ۶۰۰ تومن.فقط یه مشکل داشت چسب کاغذها از مقوای جلد جدا شده بود. از رفیقمون پرسیدم جلد دیگه؟ و گفت همون یه جلد.مطمئناً اگر به این ارزونی نبود میذاشتمش سر جاش ولی خیلی وسوسه کننده بود.پس اول قیافهام رو شبیه کسی کردم که یه ماهی گندیده تو دستشه و با اکراه کتاب رو گذاشتم رو پیشخون و گفتم دیگه چاره نیست همینو میبرم و دوباره برگشتم سر ردیف روبرویی کتابها. این دفعه یه چیز جالب دیدم: نمایشنامه«پرواز بر فراز آشیانه فاخته» با ترجمه منیژه محامدی.توی توضیحات اول کتاب هم نوشته بود که این نمایشنامه سال ۶۴ در تئاتر شهر اجرا شده بود، لیست بازیگراش هم که به ترتیب ورود به صحنه بود نگاه کردم.آزیتا لاچینی در نقش پرستار راچد که خندهدار به نظرم اومد و آتیلا پسیانی ۲۰ سال پیش در نقش پاتریک مکمورفی عزیز.توی ذهنم که مجسمش کردم دیدم که از لحاظ فیزیک چهره چقدر آتیلا پسیانی این سالها شبیه جک نیکلسون اون سالهاست ـ یعنی اواخر دههٔ 70 و اوایل دههٔ 80، واسه خنگا گفتم ـ و پرسونای بازیگری پسیانی هم چقدر نزدیک کاراکتر مک مورفیه، یه آدم به نظر عادی که البته شرایط دور و بر رو زیر نظر داره و در مواقعی که لازم باشه به شدت عصبی و خشنه. تو همین فکرا بودم که کنجکاو شدم بدونم که اون شب کلیدی آخر داستان که آسایشگاه میشه نوشگاه و عشرتکده، و کلی کارهای خلاف شئونات اسلامی انجام میشه توی اجرای سال ۶۴ چه جوری نمایش دادن؟ یعنی مثلاً اینکه دوست دختر مکمورفی و بقیه دخترا شب رو تو بغل مک مورفی و دوستاش صبح کردن چه جوری با شرایط سال ۶۴ آداپته شده؟ نمایش که نمیتونستن بده ـ نه که الان میتونن؟ـ نریشن هم که نمیتونستن بگن.بعد تنها احتمالی که به نظرم رسید این بود که یه پرده نازک بین سن و تماشاچیها کشیدن و بعد صدای خنده و سرخوشی چند تا زن و مرد مست رو پخش کردن و رو پرده حایل سایههایی انداختن که آره دیگه دارن مینوشن و ... اِهِن...
تا موقعی که یادم میآد، خیلی از عید نوروز خوشم نمیاومد.نه اینکه بدم بیاد ولی خیلی هماز این تکرار هرسالهٔ رسوم و سنتهایی که هرسال بیکموکاست تکرار میشهـگیرم که تفاوتش مثلاً فقط توی رنگ لباس باشهـخوشم نمیاد.یه جورایی یه بیتفاوتی که نسبت به هرچیز تکراری پیدا میکنم اینجا هم هست و از اونجایی که هرگونه نوآوری هم باید توی این قالب بستهٔ سنت سفرهٔ هفت سین و نوروز و تحویل سال و ماچ و بوسه و تلفن و سبزی پلو ماهی باشه، یعنی بیخیال!
تعطیلات نوروز همیشه برام معادل رخوت و خمیازه و بیکاری و بیحوصلگیه حتی اون زمانی که مدرسه میرفتم و باید از این همه تعطیلی پشتبند هم خوشحال میشدم که نمیشدم.هیچ وقت هم نتونستم فلسفهٔ این تعطیلی بیامان ۲ هفتهای رو بفهمم،یه جور مانیفست عملی بیعملی.
اما امسال برای اولین بار منتظر فروردین و بهار بودم.نه اینکه یه دفعه عقلم سر جاش اومده باشه و یا در افکار پوسیده و پوشالیم تجدید نظر کرده باشم، نه.خیلی سادهتر از اینا.میخوام یا اگه درستتر بگم احتیاج دارم که ۲-۳ روزی دچار مرگ مغزی شم. همه چیز رو موقتاً فراموش کنم و به هیچ چیز فکر نکنم و فکرمو بفرستم تعطیلات. میخوام استراحت کنم ...خستهام...خیلی...

پریشب این خبر رو دیدم ولی الان تو وبلاگ میذارمش.هرچند که همه تا حالا فهمیدن.
اکبر گنجی زندانی سیاسی ـ مطبوعاتی اواخر شب ۲۷ اسفند پس از ۶ سال تحمل زندان، آزاد شد، در هوشمندانه ترین زمان ممکن:اعلام شدهبود که وی در 10 فروردین آزاد میشود ودر شرایطی که حتی خانوادهاش نیز منتظرش نبودند بازگشت، در هیاهوی شب عید و هنگامی که به علت تعطیلات نوروزی مطبوعات و مردم در خوابی 2 هفتهای میروند.(+و+و+)
مدتی پیش در یک کلاس خالی عبارتی روی تخته توجهام را جلب کرد. عبارت بدین مضمون بود:
سیستم مبتنی بر دیکتاتوری(اجبار مطلق)
سیستم مبتنی بر دموکراسی محض(آزادی بیحد و مرز)
سیستم متعادل
در یک نگاه سطحی و بیتامل، این۳ گزاره که به دنبال هم آمدهاند به یک نتیجهٔ منطقی منتهی میشوند.هر۳ گزاره۳ فرم از یک مفهوم را بیان میکنند.گزارهٔ اول و دوم حدهای نهاییـافراط تفریط ـآن مفهوم میباشند و آخرین گزاره که هدف استاد ـ نویسنده را در بر میگیرد، نتیجهای است که مطلوب نظر وی است:حد تعادل.
بنا به یک کلیشهٔ ذهنی افراط و تفریط هیچ کدام مطلوب و کارآمد نیستند و حد وسط یا تعادل، بهترین گزینهٔ هر مفهوم یا پدیده است.جملات زیادی هم از بزرگان و قدما در مذمت تندروی و کندروی و در مدح میانهروی به گوشمان خوانده شدهاست. استادـنویسنده نیز باـ سوء ـ استفاده از این کلیشه،دو گزینهٔ دیکتاتوری و دموکراسی محض را رد نموده و راه سومی را پیشنهاد دادهاست که نه این و نه آن،بلکه حد تعادل است.حال این حد تعادل چیست و چه مقدار از بنمایه دیکتاتوری و چه میزان از جوهرهٔ دموکراسی محض را در خود دارد،چیزی است که استادـنویسنده از توضیح آن حداقل بر روی تخته سرباز زدهاست.من در اینجا از بحث دربارهٔ مفهوم«سیستم متعادل» که احتمالاً از نظر استادـنویسنده حاکمیت فعلی جمهوری اسلامی است خودداری میکنم ولی سعی میکنم با شمردن ایرادهای استنتاج استادـنویسنده به نقد نتیجهٔ مطلوب وی بپردازم.
استادـنویسنده در این سلسله استنتاج چند فریب به کار بردهاست.وی با علم به اینکه این کلیشه ذهنی که«بهترین حالت هر چیزـمفهومـپدیده، حد وسط و نقطهٔ تعادلش است»کاملاً در ذهن دانشجویان نهادینه شدهاست، برای رهنمون کردن دانشجویان به این کلیشه ابتدا حالت حدیایـ extreme ـ را مطرح میکند که اتفاقاً هرکس با هر عقیده و مسلک و هرمقدار دستمایهٔ فکری آن را رد میکند. گزینهٔ دیکتاتوری مطلق و حاکمیت زور و اجبار درکت هیچکس نمیرود؛چه روشنفکر آکادمیک و چه راننده تاکسی و چه یک کشاورز، اگرچه که به راحتی به آن تن درمیدهند ولی خود آن را برنمیگزینند.این گزینه اولین گام این فریب است که در حکم مقدمهای مناسب است. گزینهٔ دوم اما نهتنها جزیی از سازوکار فریب بزرگ است بلکه در کنه خود نیز فریبی نهفته داردو آن همارز قراردادن آزادی بیحد و حصر با دموکراسی محض است.همیشه مرزی برای آزادی متصور است و آن مرز، عدم تجاوز به حقوق و آزادیهای دیگران است. به عبارت ذیگر در یک دموکراسی هرفرد از همان حقوقی برخوردار است که دیگران از آن بهره میبرند و آزادی نیز خود یکی از این حقوق است. پس اگر کسی بیهیچ محدودیتی آزاد باشد و توانایی آسیب رساندن و تجاوز به حقوق دیگران را داشتهباشد، البته که این حق برخوردار بودن از آزادی بیحد و حصر به همه تسری خواهد یافت زیرا برابری همگانی نیز از اصول دموکراسی است.پس مطلقاً دموکراسیای از هر نوع وجود ندارد که آزادی بیحد و حصر را به شهروندن اهدا کند.و از آن گذشته به هیچ وجه مفهوم دموکراسی معادل لیبرالیسم نیست بلکه لیبرالیسم یا سوسیالیسم یا هر محتوای دیگری میتواند در قالب دموکراسی ظاهر شود و همنشین و همارز قراردادن دموکراسی با آزادیای که در لیبرالیسم تعریف میشود اشتباهی دیگر است.
اما چرا استادـنویسنده این فریب بزرگ را انجام دادهاست؟جواب اینست:دامی را که تدارک چیده بگستراند تا اذهان دانشجویان را شکار کند. او ابتدا دیکتاتوری یا اجبار مطلق را مثال زده تا ذهن دانشجویان بر علیه آن جبهه گیری کند. حال با تحریف دوم خود، اذهان را جهت دادهاست تا در دام همان کلیشهای که در بالا ذکر شد بیاندازد.راه برون رفت ازاین کلیشه هم همان تعادل است، پس زنده باد سیستم متعادل جمهوری اسلامی که همهچیز در آن به اندازه است:اجبار و آزادی،اجبار فراوان و آزادی محدود.آری...
